Editor's Note:
A few years ago while managing the Daya System Computer Co., we published an employment ad in morning papers of Tehran. Same evening, a young, well dressed and beautiful girl applied who had completed her high school but failed to pass the university entrance examination. I asked about her knowledge of English language. She shyly said "I know a little English". To assess her extent of fluency in English, I asked her to read a paragraph of a book on my desk. She could read it correctly and comprehend well. I thought to myself "How humble and honest she is!" Then:
- "Do you have any work experience?"
- "Not really, except for some experience in cinema."
- "Have you acted in any movie?"
- "Yes but the movie has not been reached the screen yet".  When noticed my doubtfulness, she handed me the Film and Cinema magazine that had a brief news and a picture of the movie called "Bride".
- OK. You may begin your work as of 8:00 A.M. tomorrow, starting with a short period of training.

She departed but later I began worrying about fitting a movie star in a technical  job within a business environment. My worries were escalating increasingly but finally the flash of a solution cooled me down.
Next morning, I picked the John Osborne's one-act play from my library and went to office. She had come very early and was curious and excited about her first assignment. While giving her the book, I said "your duty is translating this book". Surprisingly she took the book, looked at the title and name of the author, glanced at Table Of Contents, and Osborne's biography on the back cover. Then she exclaimed "This is in line with my own field of work" and I said "Yes. if your job and interests coincide, you'll progress much faster"

She began translating that was difficult at the beginning, but she was working honestly and immense enthusiasm all the time, and over-time, getting help from her father, relatives, friends, and various dictionaries. After two weeks she delivered her voluminous hand-written pages.
Then proudly she enquired about her next assignment. I said in this age of computers, informatics and cybernetics, all you young Iranians should be able to convert your hand-written manuscripts to computer outputs on hard-copy and display frames.

With no delay, she began learning and using a Farsi WYSIWYG word-processing program on the computer. In a few days she typed and reduced the 250
-page manuscript to a 60-70 page A4-size document.

Then asked "What should I do next?". I replied:" Your translation may have errors and flaws. The Farsi sentences and expressions may need literary editing. Therefore, create an new side-by-side two-column document for Farsi and English texts; transfer the existing Farsi file in one column and type the original English text in the next column, using the Unix text editor that is not  user-friendly and requires your effort to learn and use it efficiently.

She learnt the Unix editor by using it and soon the book was ready for printing and delivery to literary editors. This was how she learnt the general applications of computers and additionally, the Basic programming language. Her duties were quickly extended to the organizing several short term training courses on UNIX and Oracle for high-ranking managers of the banks and major governmental and private organizations.

One year passed. One day she asked for my advice: "Mr. Dariush Mehrjooei has offered me to perform the first role of his new movie. Should I accept his offer or continue my current job?". I advised her: "Return to Cinema, as it is your main interest. Now you are the only Iranian movie star that knows English and is practically conversant with the modern technology of computers".

She said good-bye and left to join Mr. Mehrjooei in making a successful movie. Her assets in the realm of cinema and arts were her undivided self-esteem, hope, trust, honesty, love, and hard-work that enabled her pave her way to the global festival of Cannes.

Meanwhile, Ms. Niki Karimi has translated the biography of Marlon Brando. With best wishes for her continued success and progress, we hope that she will sign a few copies of her book on Marlon Brando and send to the youth of Neyshabur via the library of Iranshahr Institute.

Massoud Raji
يادداشت دبير سايت:
چند سال پيش كه مدير شركت كامپيوتري  دايا سيستم بودم براي استخدام چند همكار در روزنامه آگهي كرديم. عصر همانروز دخترخانم جوان و زيبا و بسيار آراسته اي مراجعه كرد.  خانم نيكي كريمي بود كه يك سال قبل ديپلم گرفته ولي به دانشگاه راه نيافته بود. پرسيدم آيا زبان انگليسي مي دانيد؟  فروتنانه پاسخ داد  بله كمي زبان خوانده ام. براي سنجش يك  متن انگليسي را دادم كه بخواند.  نسبتا روان و خوب خواند و  معنايش را هم  بدرستي  درك و ترجمه كرد.  با خود انديشيدم كه  "آفرين!  بااين دانش خوب، چه متواضع و بي ادعاست".  آنگاه:

-  آيا تجربه كار هم داريد؟
- نه، فقط كمي تجربه بازيگري در سينما دارم
- آيا در فيلمي بازي كرده ايد
- بله ولي هنوز به اكران نيامده.   آنگاه كه  ترديد و ناباوريم  را ديد  يك مجله سينمائي را نشان داد كه خبر كوتاهي از مراحل پاياني فيلم عروس و تصوير او چاپ شده بود.
- از فردا ساعت 8 صبح به سركارتان بيائيد ولي بايد مدتي آموزش اوليه را طي كنيد
- خيلي خوب . متشكرم.

 او رفت. اما بعد پشيمان شدم كه  چرا يك هنرپيشه  سينما را براي كار در يك موسسه تخصصي كامپيوتري استخدام كرده ام.   تمام آنروز و تا ديرهنگام شب ناراحت و انديشناك بودم  اما  ناگهان  راه حلي بنظرم رسيد.

صبح  فردا از ميان كتابهايم  يك نمايشنامه انگليسي تك پرده اي كوتاه را كه در راديو و تلويزيون لندن اجرا شده بود به شركت بردم . زودتر از همه به سركار آمده و مشتاقانه و كنجكاوانه منتظر بود كارش را تعيين كنم. گفتم كار شما ترجمه اين كتاب است. با شگفتي  كتاب را گرفت و با دقت برانداز كرد. طي چند دقيقه  نام  و تصوير روي جلد، سال نشر،  فهرست مندرجات،  مقدمه كتاب و عكس و بيوگرافي  نويسنده  را  مرور كرد و آنگاه گفت  اين كه در رشته خودم است! گفتم بله،  اگر كار و رشته مورد علاقه شما  همسو باشد سريعتر پيشرفت خواهيد كرد...
 
كار ترجمه  كتاب را  كه در ابتدا آسان نبود  آغاز كرد ولي صادقانه و شبانروزي  مي كوشيد.  از پدرش، بستگان و دوستانش كمك  مي گرفت.  با دقت  و بدفعات مي خواند و از فرهنگ هاي حييم و آريانپور استفاده مي كرد. مي نوشت و خط ميزد و از نو مي نوشت و همچنان با پشتكار تحسين انگيزي ادامه مي داد تا  دو سه هفته بعد متن دستنويس ترجمه را ارائه كرد.

آنگاه  با علاقه و سرفرازانه پرسيد حالا چكار كنم؟ گفتم  در اين دوران كامپيوتر و انفورماتيك و سيبرنتيك ،  بايد همه شما جوانان  بتوانيد  دستنوشته هاي خود را با   بهترين نرم افزارهاي  كامپيوتر  حروفچيني، صفحه آرائي ،  ويرايش  و چاپ كنيد.

بلافاصله شروع به يادگرفتن كامپيوتر كرد و در چند روز توانست حدود 250 صفحه متن  دستنوشته را به نحو خوب و درستي  در 60 - 70 صفحه  كاغذ  A4  حروفچيني  و صفحه آرائي كند.

آنگاه پرسيد حالا چكار كنم؟ گفتم شايد ترجمه شما كاملا درست نباشد و بايد با متن اصلي انگليسي مقابله شود.  شايد جمله بندي و عبارات فارسي شما نيازمند بازنگري و ويرايش  ادبي  باشد. لطفا  در يك فايل جديد، براي هر صفحه  دو ستون بازكنيد  تا در ستون راست متن فارسي و در ستون چپ متن انگليسي  ديده شود. باينترتيب،  كارهاي  مقابله  متن انگليسي  با ترجمه فارسي ،  و  ويرايش ادبي  متن فارسي  آسانتر مي شود. براي درج متن انگليسي بايد  ازبرنامه  ويراستار يونيكس كه جنبه فني  و تخصصي جدي و دشواري دارد استفاده كنيد.

از آن لحظه به يادگيري يونيكس  مشغول شد و بزودي كار را تمام  و در دو سه نسخه   چاپ  كرد به كارشناس  مقابله و ويرايش  ادبي داده شود.  بدينسان بود كه خانم نيكي كريمي در  مدتي كوتاه  عملا  با كاربردهاي عمومي  كامپيوتر و حتي زبان برنامه نويسي بيسيك آشنا شد.  وظايفش سريعا گسترش يافت و در برگزاري دوره هاي آموزشي  سيستمهاي نوين اطلاعات  براي مديران ارشد بانكها و سازمانهاي  بزرگ اقتصادي و دولتي  نقش مهم و موثري  را  بر عهده گرفت.

پس از يكسال، روزي با من مشورت كرد كه " آقاي داريوش مهرجوئي براي ايفاي نقش  اصلي فيلم  جديدشان بمن پيشنهاد داده اند.  بنظر شما آيا بپذيرم يا به كار كنونيم  ادامه دهم ؟  پاسخ دادم "به سينما بازگرديد زيرا  علاقه اصلي شما به هنر و سينما است. ولي اينك شما تنها هنرپيشه سينماي ايران هستيد كه با زبان ادبيات و هنر انگليسي آشنائي خوبي داريد و مهمتر اينكه مي توانيد  با مدرنترين فناوري روز جهان نيز عملا كاركنيد و آنرا بخدمت گيريد".

بدرود گفت و رفت  و با  كارگرداني  و هدايت  آقاي داريوش مهرجوئي فيلم موفقي را بپايان رسانيد.  كارمايه خانم  نيكي كريمي در هنرپيشگي و سينما نيز همان خودباوري، اميد، اعتماد، صداقت، عشق، و پشتكار خستگي ناپذير بود كه توانست  از مراحل  دشوار پيشروي در جهان هنر و سينما  بگذرد و به فستيوال جهاني كان  وارد شود.

طي اين مدت خانم نيكي كريمي كتابي  را درباره مارلون براندو ترجمه  و منتشر كرده اند.  فيلمهائي را كارگرداني كرده  و  در فستيوالهاي جهاني  جاي محترمانه و شايسته اي  يافته اند.  با تبريك توفيقات پيشين  ايشان،  و آرزوي موفقيتهاي بيشتر،  اميدواريم  نسخي از كتاب مارلون براندو  و كتابهاي ديگرشان را امضا نموده  و از طريق كتابخانه آموزشگاه ايرانشهر به  جوانان  هنرجو و هنرمند نيشابور اهداء كنند.
                               غرض نقشي است كز ما باز ماند  
                               كه  هستي   را   نمي بينم     بقائي
                                                                                                          حكايتي حقيقي از داوري مردم
پس از يكي دو ماه كه كار خانم كريمي در شركت ما آغاز شد بالاخره فيلم عروس  باتبليغات گسترده و  همزمان در  تهران و بسياري از  شهرها  به نمايش درآمد. بسيار موفق بود و در ميان مردم خسته  و كسل از جنگ و عوارض آن  تماشاچيان بسياري يافت.   خانم كريمي برايم بليط افتخاري آوردند و هر روز  صبح  مي پرسيدند آيا  ديشب فيلم مرا ديديد؟  و پاسخ من هميشه عذرخواهانه و منفي بود  اما  قول مي دادم كه بزودي آنرا ببينم.  چند هفته اي گذشت و بازهم طبقات وسيعي از مردم  دسته دسته به تماشاي آن مي
 رفتند و بعضي ها هر شب بديدنش مي رفتند.  صدها پسر نوجوان  دبيرستان  رازي روبروي ميرداماد ،  ظهر و عصر كه از مدرسه بازمي گشتند  به برجهاي اسكان و محل كار ما مي آمدند تا  از دور و پشت شيشه هاي بزرگ سكوريت خانم كريمي را تماشا كنند و به يكديگر نشان  دهند.

تابستان فرا رسيد.  شبي در شيراز  ديدم  كه سينما سعدي فيلم عروس را نمايش مي دهد. با استفاده از فرصت،  بليطي  از بازارسياه گرفتم  و به سالن انتظار  رفتم.  سالن انتظار  كاملا پر شده و جاي سوزن انداز نبود.  از  ازدحام جمعيت،   چهلچراغها و لامپهاي پر نور ، سالن انتظار گرمتر از بيرون و روشنتر از روز بود. جمعيت كثيري  منتظر پايان سئانس قبلي و آغاز سئانس بعدي بودند.  غالبا  شيرازي هاي جوان،  شاد، خوشرو ، پاكيزه، شيكپوش ، سرگرم گفتگو،  همشهري  و آشناي يكديگر بودند كه بطور  جمعي و خانوادگي آمده بودند.

در آن ميان، من   50 ساله ، تنها،  بيگانه،  خسته و بازگشته از كار، با لباسي كه تعريفي نداشت و ريشي  پرپشت و سياه  به ماموران  استخبارات  و پليس مخفي  شباهت  بيشتري داشتم تا كسي كه براي ديدن يك فيلم متفاوت ، نو  و جوان پسند به سينما آمده باشد.  در ميان آن جمع،  وصله اي ناجور و مشخص،  يا بقول جوانها  تابلو  بودم.  همه با نگاههاي پر از نفرت و اعتراض  و  تحقير و خشم،  و برخي با ترس و  احتياط،  مرا زير چشمي  مي پائيدند و با چشمك و ايما و اشاره به يكديگر نشان مي دادند. تقريبا همه اطرافيان آهسته و درگوشي،  نجوا  و رازگوئي  يا زبر لب  پچ پچ  مي كردند و  توجه و حواسشان  معطوف به من شده بود.  بگوشم شنيدم كه يكي به  رفقايش گفت "  هرجا ميريم اين ... ها هم هستند!  معلوم نيست اين مرتيكه  .... براي چي اومده !  يكي بشوخي ترساندش و گفت منكه راحتم ولي  تو كه بايد بري گزينش، بدبخت شدي! دوست ديگرشان  فيلسوفانه  گفت اينا  همه شون كارشونه كه هم از توبره بخورند و هم از آخور! 

از فشار نگاه هاي كنجكاو ، عصباني، معترض و همزمانشان  كلافه شده  بودم  و حتما  رفتار غيرعادي خودم  هم  به سوء ظن شان مي افزود.   دقايقي بعد كه  بسيار به كندي  گذشت،  در بلندگو اعلام كردند   خواهران و برادران محترم: چون سالن پر و هوا گرم است لطفا از  همينجا به سالن تابستاني سينما  رويد  تا در هواي آزاد منتظر  شويد.  من هم  براي گريز از نگاه هاي  مردم به آنسو  شتافتم  و عده زياد ديگري هم آمدند.  سالن تابستاني كم نور و  نيمه تاريك بود.  در آن تاريكي و شلوغي،  از  زن و مرد و پير و جوان مي شنيدم كه  راحت تر و بلندتر و بي باكانه تر متلك مي گفتند و مسخره ام ميكردند كه  چرا حاج خانمشو نياورده؟   يكي  ديگر ميگفت  از سربازان گمنامه. دوستش مي گفت نه بابا،  از ارتش بيست ميليونيه. صدائي زنانه گفت فقط اومده حال همه مونو بگيره و  سينما  هم كوفتمون بشه.  جواني با گويش اصيل و غليظ و زيباي شيرازي گفت كاكو همچي دلم ميخاد بزنم تو مخ اِش كه از دماغِش بزنه بيرون! 
...
و منِ حيران، به اين  داوري (و همه داوري هاي) مردمِ  حق بجانب  مي انديشيدم  كه  همه شان يكسان و با اطمينان نظر مي دادند،  قضاوت مي كردند ، حكم مي راندند و نمي دانستند  كه  بهانه  و  دليل من  براي حضور در آن مكان بيشتر و قويتر  از همه آنان  بود.