صفحه اصلی :بازگشت به صفحه اصلي   صفحه اشعار:   بازگشت به صفحه رياضيات

دختر شرقی
استاد خدابخش صفادل
کسی که حرف  دلم را همیشه می فهمید   نشست روی زمین، روبروی من، خندید
نگاه دختر شرقی به سمت من چرخید   نشست روسری اش را کمی مرتب کرد
دلم همیشه از این اعتراف می ترسید   به اعتراف کشاندی مرا، غزل بانو
به گَردِ چشم تو حتی نمی رسد خورشید   به چشمهای تو دقت نکرده بودم هیچ
چه خوب می شد اگر رودکی تو را می دید   تو رنگ و بوی سمرقند و مولیان داری
تمام راه دلم می تپید،  می لرزید   به شوقِ مکتب تیموری ات سفر کردم
که عطر نام تو در کوچه های آن پیچید   به بایسنقر چشمت هرات شهرت یافت
از او که در شب چشمت همیشه می رقصید   دریغ می کنی از شاعری نگاهت را
عقاب چشم تو هرگز نمی کند تردید برای بردن این طعمه، یعنی احساسم